غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

200

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

ساخته هريك در سركار خود دخل كنيم و به قدر مقدور آثار كفايت بحيز ظهور رسانيم اولجايتو سلطان در جواب فرمود كه خواجه رشيد و خواجه عليشاه دو خدمتكار شايسته‌اند رشيد مردى پير و دانشمند است و عليشاه جوانى كاردان بىمانند صلاح مملكت در آن است كه هردو باتفاق يكديگر مهمات را فيصل دهند و آن يك در مقام شفقت و اين يك درصدد تعظيم و حرمت بوده قدم از دايرهء موافقت بيرون ننهند و برحسب فرمان آن دو وزير عاليشان بمصالحه راضى گشته گرگ آشتى كردند و بار ديگر بر سبيل مشاركت و مساهمت روى بسرانجام مهام آوردند اما چون سلطان محمد خدا بنده رخت بعالم باقى كشيد و سلطان ابو - سعيد مسند سلطنت را بوجود خود مشرف گردانيد نوبت ديگر ميان آن دو وزير مخالفت اتفاق افتاد و هرچند خواجه عليشاه خواست كه تصرفى بر خواجه رشيد ثابت كند ابواب حصول اين معنى بر روى او نگشاد در اين اثنا جمعى از عمله ديوان چنانچه عادت ايشان است نزد خواجه رشيد رفته بعرض رسانيدند كه اگر اجازت فرمائيد ما با خواجه عليشاه در مقام گفت و شنيد آئيم تا مبلغى از تصرفات بر وى ثابت گردد خواجه رشيد از غايت سلامت نفس بدان امر همداستان نشد و گفت من خواجه عليشاه را بگويم كه شما را استرضا نمايد و آن جماعت از خواجه رشيد مايوس گشته نزد خواجه عليشاه آغاز تردد كردند و باتفاق روى بتقرير وزير صافى ضمير آوردند خواجه عليشاه نواب سلطان ابو سعيد خان را رشوتها داد تا مزاج سلطان را بر خواجه متغير گردانيدند و در خدمت پادشاه آن خواجهء افاضل پناه را بعيوب منسوب ساخته در اواخر ماه رجب سنه سبع عشر و سبعمائه رقم عزل بر ناصيهء حالش كشيدند و امير سونج اگرچه بر عزل صاحب سعيد راضى نبود اما در آن اوان مرضى صعب داشت و و سلطان ابو سعيد خان در آن زمستان علم عزيمت بصوب دار السلام بغداد برافراشت و امير سونج در عشرين ذيقعده سنهء مذكوره در منزل محول بعالم آخرت انتقال نمود و در وقت نقل خسرو ثوابت و سيار ببرج حمل سلطان عالى محل بصوب سلطانيه نهضت فرمود و امير چوپان در حدود آذربايجان بمراسم شكار پرداخته در آن اثنا خواجه رشيد را كه بعد از عزل در تبريز اقامت داشت پيش خود طلبيد و گفت وجود تو بر درگاه پادشاه مانند نمك در طعام مطلوبست و مهام سپاهى و رعيت بىدخل راى صوابنمايت بغايت معيوب البته كرت ديگر ملازمت اختيار ميبايد كرد و روى بفيصل مهمات مملكت مىبايد آورد خواجه در جواب گفت كه عمرى در ملازمت گذرانيدم و شام اوقات شباب را بصبح ايام شيب رسانيده روزگار شباب كه موسم جمع كردن اسباب كامرانى است نهايت پذيرفت و نهال آمال و آمانى بهار جوانى از هبوب صرصر خريف ضعف و ناتوانى سمت انحنا گرفت قطعه بسان پشت كمان گشت پشت من زانروى * كه تير عمر گرانمايه درگذشت از شست بپاى خاستنم مشگلست و ميگويد * زمانه خيز كه اين خانه نيست جاى نشست و آنچه مرا در وزارت دست داده هرگز هيچ وزيريرا اتفاق نيفتاده اكنون سيزده نفر از اولاد رشيد برشد رسيده‌اند اولى آنست كه حالا ايشان عوض من در خدمت باشند و بنده بتدارك مافات قيام نموده مخاديم رقم نسيان